سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

** آغــــــــوش سپیـــــــــد **

دوستان و همراهان صمیمی ، مطالب این وبلاگ هر 15 رو یکبار به روز رسانی میشود.
رویینه باشیدتبسم


نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 91/12/9ساعت 8:39 صبح توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

کوچیده ام برای همیشه

به http://baharchabouk.blogfa.com/


نوشته شده در چهارشنبه 93/5/8ساعت 3:11 صبح توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

  " خلیج فارس"

 

خشم من زمین را می بلعد

    وقتی جهان با زبان کورش

                        کمر به تحریف تو بسته است!

ای همیشه ی ما

تو شناسنامه این جغرافیای کهن

 می شوری و شسته نمی شوی

                         از سینه ی اسکله های جهان!

و هر هجای نامت

                  تاریخی را آبستن است

*        

این قبیله های مقوایی

      هرچه بیشتر به تو آغشته شوند

                            زودتر می میرند!


نوشته شده در چهارشنبه 92/7/3ساعت 7:32 صبح توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

فندک میشوم
سیگارت را

جغرافیا آغشته میشود به انفعال دهانت
گیج میروم

تحریم میشوم
میرزا صالح شیرازی سرفه میکند

تاریخ
قلیانش را چاق ...

*

دخترک کبریت فروش در خوابم میرقصد!


نوشته شده در پنج شنبه 92/5/31ساعت 12:38 صبح توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

من خودمم، یک حوای بی هوا!
کمی اینطرف ... کمی آن طرف!
مغز قرص های استامینوفن که درد میگیرد، خودم را به خوردشان میدهم!
...تریاک میشوم اندوهشان را!
گاهی خوابها مرا می بینند
گاهی من خوابها را

پشت میکنم به حقیقت
عشقی در من زنده میشود!
و رنجی در من آغاز

وقتی عینک میزنم گوش هایم کر میشوند و شعرهایم سلامم را بی پاسخ...
حوای بی هوا
قفسی در خود زندانی دارد!
قدم که بر میدارد، زخمی کاشته میشود

(قسمتی بود از خلوت یک حوا با خودش )

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/2/19ساعت 1:39 صبح توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

ببین چقد فاصله ها
قد کشیدن تو این اتاق
باید همش بترسم از
افتادن یه اتفاق!

یه اتفاق ساده که
من و تو رو سوا کنه
توی یه چشم به هم زدن
راهمونو جدا کنه!

فاصله ها قد کشیدن
تو خلوت خونه ی ما
به جای واژه ها نشست
تیک تاک تلخ ساعتا!
*

گمونم اتفاق افتاده باشه
تموم فرصتا از دست رفتن
ببین دستای بی فکر من و تو
پلای عشق و امید و شکستن


نوشته شده در جمعه 92/2/13ساعت 2:12 عصر توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

این ترانه شرح حال دوستی است که فرصتی تازه برای تکیه کردن به شانه های عشقش می طلبد.

یه فرصت دیگه بده، برای عاشق شدنم
یه فرصت دیگه واسه، با تو نفس کشیدنم

زمستون و ازم بگیر، تابستون و یادم بیار!
طعنه بزن به قفسم، آسمون و یادم بیار!

بذار بشورم این دل و
تو صیقل چشمای تو
سبک کنم گناهم و
از غسل خاکِ پای تو!

جسارت منو ببخش
اگه بازم، تو رو میخوام
اگه با اینکه از شبنم
خورشید چشمات و می پام

یه فرصت دیگه بده، برای عاشق شدنم
یه فرصت دیگه واسه، با تو نفس کشیدنم

چاره چیه برای من
که از خودم زمین زدم!
چاره چیه، به من بگو؟
آخه من از ریشه بدم!

میخوام با تکیه کردنم به شونه هات پا بگیرم
یه فرصت دیگه بده، تا رنگ دریا بگیرم


نوشته شده در چهارشنبه 91/12/9ساعت 9:6 صبح توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

این خونه از حس تو لبریزه
از عطر تو از خنده ی زیبات
پل میزنم تا لمس یک رویا
وقتی که گم میشم توی دستات

رویا همین خونه، همین حسه
اینکه من از عشق تو سرشارم
زیباترین احساس من یعنی
باور کنم آغوشت و دارم

باور کنم دستام و می فهمی
باور کنی درگیر چشماتم
رویا چیه جز لحظه هایی که
دیوونه ی لبخند گیراتم

چقد شیرینه احساسی که از من جاریه تا تو
من و از من جدا کرده ، شکوه " ما" شدن با تو
هراسی نیست از شب تا، تو می تابی به این خونه      
نگیر ازشونه های من، حضورخوب دستاتو

تو که باشی ، منم هستم
حواسم گرمه دنیاته
چقد خوشحالم از اینکه
دلم هر لحظه همراته

این ترانه توسط خانم نارسیس اجرا شده (لینک دانلود مستقیم)


http://uplod.ir/files/6/pbtj2mk5yn229z/Zibatarin_ehsas.mp3


نوشته شده در چهارشنبه 91/5/4ساعت 12:12 عصر توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |

این متن را تقدیم  می کنم به تمام قلم هایی که عاشقانه به سپیدی کاغذ بخشیده می شوند!!

معنای واژه ها را نیافتم، وقتی کلمه از ثانیه ها کولی می گرفت و عجیب ترین باور
پشت پلک های خیابان رنگ می باخت!
نگــاه کن، شاید تناسب خاطره هایت به ارتکاب آخرین گنـاه بیارزد!

پشت این مسمومیت ابدی،‏مشتی استخوان،‏به کمبود کلسیم دچارند
و آسمان حاوی بطن چپ حادثه ای ناگوار است!

بیا شعری برایت بخوانم
شعری از پریروزهای اتفاق، شعری از حدود و تحکم!
شعری که وزنش را سنگینی زمانه به ریش زندگی بسته است!

افکارت را ببخش به سپیدی کاغذ، اینجا ابهت از پای قلـــم دریغ نمی شود!
و شاعـــــر پشت میـز افکارش، بعد از سالها یاد گرفته است، باید از صفحه های شعرش
کپی بردارد
    تا هر روز با اصل سلول های خاکستری اش تطبیق دهد.
...


نوشته شده در یکشنبه 89/4/20ساعت 12:33 عصر توسط بهــار چابـوک| نظرات ( ) |